نام من انسان بود،
آدمم میخواندند!
روزگاری اندک
جای من در ابدستان جایی
-که بهشتش خوانند-
همدم من حوا
-زن من،مادرتان!-
٬٬٬٬٬
خسته بودیم دوتا
-من و حوا-
آنجا!
خواستیم تجربه ای
وجهانی دیگر
وبه امید رهایی از آن
ابدستان خدا
من و او - همرازم٬
دور از چشم خدامان خوردیم
گازکی میوه’ ممنوعه ’ او!
وه چه لذت میداد؛
میوه نه !
چیدن آزادیمان!!!!
و خداوند شما
صاحب خلد برین!
خشمگین بر من و او
-که چرا آگاهی؟
-که چرا آزادی؟
راندمان از بر خود!!!
٬٬٬٬٬
ما، من و اوـ جفتم
به جهانی مرموز
که زمینش خوانید
آمدیم و ماندیم
چشمهامان بس باز،
راههامان هموار!!
٬٬٬٬٬
چند سالی بگذشت٬
چند نسلی آمد؛
همه از ما
-من و او٬
یعنی حوا
ناگهان زمزمه ای برپا شد٬
که:
-«چرا آدم و حوا مارا
به زمین افکندند؟»
وگروهی دیگر
-به زبان من و او٬
ناجی نوع بشر-
پشت امید عبث میگفتند:
«وخدا روزی نیز
از گناه پدر و مادرمان میگذرد
جمله ما انسان را
میبرد
به همان رستنگاه٬
که بهشتش خوانید!!!»
بغض انسان ناگه
در گلومان پیچید
قلبهامان نالید
-من و حوا آری!
٬٬٬٬٬٬
و ازآن پس انسان
به امید عبثی روی زمین
چشم در راه خدا میماند؛
که شبی یا روزی
آن خدا
-آن زدست من و تو٬
ما انسان خشمگین ٬
میآید؛
یا بنام عیسی!
یا بنام مهدی٬
یا بنامی دیگر!!
و به آرامی و لطف
دست ما انسان را
گرم در دست خودش میگیرد!!!!
٬٬٬٬٬٬
آری ای فرزندم!
نام من انسان است
آدمم میخوانید!!
و ترا آوردم
-با شریکم حوا-
به زمینی که ازان ما بود!
خواستیم اهل زمین
-نسل بعد از من و او
همرهم من حوا-
دور از سیطره ’ قدرت او
-آن خداوند بهشت!-
این جهان خودرا
از بهشت او هم
امن تر سازندش!!
و هم اکنون:
ای تو !
نام انسان رویت٬
به افق های دگر می اندش
وجهانی میساز
که تو انسان٬تنها تو!
مالک آن باشی
و بگو فرزدم:
’’من جهانی سازم
که افقهایش را
دست آزاد بشر میسازد!!!’’












